• امروز : جمعه, ۱۰ بهمن , ۱۴۰۴
  • برابر با : Friday - 30 January - 2026
کل 333 امروز 0
0
2

آغوش مادری

  • کد خبر : 2267
  • ۱۸ آذر ۱۴۰۴ - ۱۷:۳۴
آغوش مادری

به موقع رسیدم . هنوز ماشین ها حرکت نکرده بودند. ماشینهایی را می گویم که پیکر شهدا بر روی آن حمل می شد. تا خودم را از بین جمعیت رد کنم و دستم را برای تبرک برسانم به تابوت شهید ، جمعیت هم شروع به حرکت کرد. تعداد شهدا 8 تن بود و هر دو […]


به موقع رسیدم . هنوز ماشین ها حرکت نکرده بودند. ماشینهایی را می گویم که پیکر شهدا بر روی آن حمل می شد.

تا خودم را از بین جمعیت رد کنم و دستم را برای تبرک برسانم به تابوت شهید ، جمعیت هم شروع به حرکت کرد. تعداد شهدا 8 تن بود و هر دو تا را در یک ماشین حمل می کردند و مردم آنهارا مثل نگین در آغوش گرفته بودند. پا تند کردم که خودم را به شهدای جلوتر برسانم . احساسم این بود که وظیفه دارم پشت سر تک تک شان قدم بردارم و مشایعتشان کنم.

در گوشه ای از ابتدای مسیر ، در نزدیکی دو شهیدی که پرچمدار و جلودار بودند، جمعیت متمرکزتر از بقیه قسمتها جلب توجه می کرد. رفت و آمدها بیشتر بود. خودم را به آنجا رساندم . چند مادر شهید نشسته روی ویلچر در حال مشایعت شهدا بودند . نمی دانم مادر شهید گمنام بودند و یا مادر شهیدی که هر شب جمعه بر مزارش درد دل می کردند. هر چه بود متانت و آرامش در نگاه و لبخندشان موج می زد . هر کس که برای عرض ارادت و محبت به سمتشان می رفت سیراب از محبت مادری شان می شد. دوست داشتی ساعتها نگاهشان کنی . مانند دریا که ساعتها می توان در ساحل به تماشایش نشست . شهدا بر روی دستان برادران و خواهرانشان به سمت حسینیه ثارالله رفتند تا مراسم وداع با آنها در آن مکان برگزار شود.

امروز در حال صرف صبحانه بودم که مصاحبه ای از تلوزیون پخش شد. با دیدنش لقمه در دهانم ماند و توان فرو دادنش را نداشتم. انگار که بغض مسری باشد، بیخ گلوی من را هم گرفت. بانویی بود که همسر و مادرشهید بود. دو دختر 3 و 5 ساله اش را در جنگ تحمیلی 12 روزه، راهی بهشت کرده بود . جوان بود و فرصت مادری کردنش زود به سر رسیده بود. کم سن و سالی اش باعث می شد که با مقیاس و شناسه هایی که از مادر شهید داریم ، قابل سنجش نباشد . با بغض و التهاب از همسر و دو دختر شهیدش صحبت می کرد. از اینکه شیرین ترین رخداد برایش این می توانست باشد که او هم با آنها می رفت و در دیار باقی به زندگی خانواده شان ادامه می دادند. غم در نگاه و صدایش موج می زد ولی با استقامت ابراز میکرد که ماندنش برای انجام رسالتی بوده است. معتقد بود شاید این رسالت به گفته ی خودش نقل روایت از شهیدانش باشد. شیرزنان سرزمینم، سالخورده و جوان سر به زنگاه پیغامبران خوبی هستند.

انتهای خبر/

لینک _کوتاه : https://ahvazemroz.ir/?p=2267

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.