روز موعد است و قرار بر مسافرت زيباترين و نوراني ترين بانوي عالم به زمين فرا رسيده است؛اسما بنت عميس، يكي يكي درها را مي كوبد،ولي درها به رویش بسته اند؛ هیچ یک از زنان قریش حتي نمي خواهند حرف هایش را بشنوند.از کوچه پس كوچه هاي مكه مي گذرد و دامن هر زنی را که می شناسد چنگ مي زند.وبا التماس می گويد:«كودكِ بانویم خدیجه دارد به دنیا می آيد،باید به او کمک کنید.»اما جز صدای بسته شدن درها و پنجرة خانه ها صدایی ديگر نمي آيد.سرگردان است و دلش نمی خواهد به خانه برگردد و باز درد و رنج ماه بانویش را ببیند.صبح وقتي دیده بودکه،زيبا بانويش از درد به خود مي پيچد و ناله مي زند،دیگر نتوانسته بود تحمل کند،به سختی و با عجله خانه را ترك كرده بود.
خدیجه(س)،با صدايي ضعیف از او پرسيد؛«کجا می روی؟گفت:بانو جان باید کسی را پیدا کنم.حضرت فرمودند:«خودت را خسته نکن آنها نمی آیند.»و او نمانده بود،تا باقی حرف هایش را بشنود،پاهایش سنگیني مي كرد،اما باید می رفت.خدیجه(س) را مثل دختر نداشته اش دوست داشت وخدیجه(س) هم هیچ وقت با او مثل کنیز رفتار نکرده است.وقتی زيبا بانويِ قريش،«میسره» و همسرش را آزاد کرده بود، او دور شدنشان را نظاره مي كرد،كه بانو از او پرسید:«دلت می خواهد تو هم مثل آنها بروی و برای خودت زندگی کنی؟»كه او گفته بود:«نه بانوي من، دلم می خواهد تا همیشه کنار شما باشم.» و خدیجه اي كه او را در آغوش مهرش فشرد و پیشانی اش را بوسید.آن وقت ها هیچ فکر نمی کرد بانویش تا این حد تنها شود.
پیامبر(ص)،در غار حراست و خدیجه(س) با تنهایی و درد در انتظارآمدن فرزندش بسر مي برد، و او در کوچه پس کوچه های مکه به دنبال کسی ست که بانویش را یاری دهد. قلبش تند تند مي زند و پاهایش می لرزد. آفتاب مستقیم می تابد و او دیگر توان راه رفتن ندارد. به دست های پر چين و چروکش که می لرزیدند نگاهي انداخت،کاش این همه پیر و ناتوان نشده بودم.از خودش بدش آمد، با خودش فکر کرد این روزها بیشتر خدیجه(س)،از او مراقبت کرده تا او از بانويش.دلش می خواست سيده قريش همیشه همان زن جوان و شادابی مي ماندکه او موهای بلند و سیاهش را شانه می زد و می بافت.
دلش می خواست چشم های بانوي بطحاء همان برقی رامي داشت که در گذشته بود.چشم هایش را بست و خدیجه(س)،را به یاد آوردکه بر تختی زیر درختان خرما نشسته و بر مخده ای زیبا تكيه داده و کنیزان و خدمتکارانش گرداگردش نشسته اند.
عالِم یهودی هم آنجاست،در گوشه تخت نشسته و با خدیجه(س)،هم صحبت است. هنوز یادش است که رسول خدا(ص)،از آنجا گذشت و عالم یهودی از خدیجه(س)خواست که حضرت را به آن مجلس دعوت نمايد. خدیجه(س)،او را در پی حضرت فرستاد. خوب بياد دارد كه چه صحبت هایی کرده بودند،در خاطرش بود که چگونه همه چشم ها خيره در شكوه و عظمت و منش محمد(ص)،گشته بودند وعالم یهودی با اشاره به علامتی که برکتف پیامبر بود،سوگندياد نمود كه:«به خدا قسم این خاتم نبوت است.»و خوشا بر احوال آني كه همسر و همسفر زندگي محمد(ص) مي شود.
در همین افكار بود که دری باز شد. برگشت و نگاهي انداخت،خواست تمنایش را بگوید اما پشیمان شد. روبه رویش مادر«عقبة بن ابی محیط» ایستاده و با خشم و شقاوت و كينه بر او خيره گشته.خواست حرفی بزند که مادر عقبه فریاد برآورد:«از اینجا برو،شاید زمانی خديجه سیده قریش بود،اما حالا دیگر در بین ما جایگاهی ندارد.روزی که دست رد به سینه همه بزرگان قریش می زد باید به این روزها فکر می کرد. نکند فراموش کرده ای طبق های هدایای پسرم عقبه را پس فرستاد،یا از یاد برده ای که فرستادة «صلت بن ابی یهاب» را چگونه از خانه اش نا اميد بیرون كرد.
فکر می کنی ابوجهل و ابوسفیان او را بخشیده اند.آنها حاضر بودند برای مهریه او، اموال فراوانی بپردازند اما او با محمد فقیر و یتیم ازدواج کرد و مهریه اش را از اموال خود پرداخت.کار را به جایی رساند که ما را جمع کرد و گفت:«ای زنان قریش،شنیده ام شوهران تان بر من عیب می گیرند که محمد(ص) را به همسری برگزیده ام. آیا مثل او در کمال و جمال و اخلاق پسندیده پیدا می شود؟»
مادر عقبه باز فریاد زد:«از اینجا برو ما مدت هاست که دیگر مهری به خدیجه نداریم.» این را گفت و به خانه رفت و در را محکم بست.دیگر ناامید شده بود.به سختی از جا بلند شد، می دانست دیگر فریادرسی نخواهد داشت.به سمت نخلستان بیرون از مکه رفت.دلش می خواست همان جا توی همان نخلستان با صدای بلند گریه کند و از خدا بخواهد تا به بانویش کمک کند، دست های پیر و فرتوتش را به آسمان بلند کرد وگفت:
«ای خدای مهربانم! تو خودت مهر پیامبر(ص) را در دل خدیجه قرار دادی و حال خدیجه به مهر تو نیازمند است.او سال ها با پیامبر همراه بوده است.مگر نه اینکه به فرمان جبرئیل پیامبرت چهل شبانه روز از خدیجه(س)،کناره گرفت و مگر نه اینکه جبرئیل بعد از چهل شبانه روز عبادتِ پیامبر به او نازل شده و به او بشارت داده بودکه منتظر تحفه پروردگارم
باشد و میکائیل از طعام بهشتی طبقی مهیا کرده بود تا پیامبر روزه اش را با آن افطار نمايد و از جانب خداوند بر پیامبر وحی شده بود که امشب از صلب شما فرزندی پاک و پاکیزه خلق خواهد شد.اکنون این کودک پاک در راه است و خدیجه(س) تنهاست.»
نمی دانست چقدر گذشت،اما دلش آرام گرفته بود، به طرف خانه روان شد. چند بار دستش را به دیوار گرفت، ایستاد و نفسی تازه کرد.در نیمه باز بود، با خودش گفت شاید کسی برای کمک آمده،داخل شد،بوی عطرو عود حیاط خانه را سرشار كرده است. بانویش را صدا کرد.جوابی نشنید.به طرف اتاق رفت.باورش نمی شد،خدیجه(س) در رختخوابش آرميده و نوزادي زيبا را در بر دارد .
مثل آن بود که مادر و کودک در بستری از نور خوابیده اند.کنار بانويش نشست. دستش را روی پیشانی اش گذاشت. خدیجه(س) چشم هایش را باز نمود. اما انگار هیچ خستگی و غمی در چهره اش نيست. خواست چیزی بپرسد.بانويِ بانوان با اشاره دست آرامَش کرد.دست هایش را گرفت و گفت: وقتی تو رفتی،دردم شدیدتر شد. ترسیده بودم. بي قرار و كلافه و سردرگم شدم. بیکباره حیاط غرق نور شد. چهار زن وارد خانه گرديدند. اول ترسیده بودم، ولی بعد آرام شدم. یکی از آنها گفت:«ای خدیجه! اندوهگین مباش که ما از فرستادگان خداوند و خواهران توئیم. من ساره همسر ابراهیم و آن سه زن آسیه دختر مزاحم، مریم دختر عمران و کلثوم خواهر موسی(ع) است.ما از جانب خدا وظيفه داريم، قابلگی ات را عهده دار شویم. خدیجه(س) چشم هایش را بست و با شيرين لبخندي به خواب فرو رفت.اتاق غرق نور بود،به بانويش خديجه خيره خيره چشم دوخت،چقدرخانمم زيباتر از پيش گشته است،حال خدیجه نورانی ترین مادری است که او تا آن زمان دیده است.












