او از جنس خاک بود؛ خاکی که در رگهایش عشق روییده بود. از همان دامنههای کوهستانهای کرمان قد کشید تا اوج بگیرد و به افقهایی دست یابد که تنها چشم دل میتواند ببیند. قاسم سلیمانی فقط یک فرمانده نظامی نبود؛ او نقشهخوان قلبها بود. جغرافیای مقاومت را نه روی کاغذ، که با گامهای استوارش بر زمینهای سخت عراق و سوریه ترسیم کرد.
آنچه او را متمایز میساخت، تنها پیروزیهای میدانی نبود؛ بلکه پیروزی در میدان انسانیّت بود. سربازان، او را “حاج قاسم” صدا میزدند؛ نامی که در آن احترام فرماندهی و مهر پدری درهم آمیخته بود. در چشمان تیزبینش، هم شفافیت یک فرمانده دیده میشد و هم عمق یک عارف. ساده زندگی میکرد، همانگونه که بزرگ میاندیشید.
روزهای سخت مبارزه با تاریکیِ داعش، وقتی امید در حال محو شدن بود، حضور او به معنای طلوع حتمی پیروزی بود. او نماد “شدن” بود؛ نشان میداد که یک انسان با ایمان، چگونه از دل محدودیتها، نامحدود سربرمیآورد و تاریخساز میشود.
و سپس آن شهادت؛ مانند خودش، بیتکلف، غافلگیرکننده و سرشار از معنا. او رفت تا نشانهای باشد در آسمان تاریخ؛ ثابت کند مسیرهایی که با پاهای برهنه عشق پیموده میشوند، از جادههای هموارِ بیایمان، پایدارترند.
امروز نام قاسم سلیمانی، دیگر تنها نام یک شخص نیست؛ یک مفهوم است. مفهوم ایستادگی، مفهوم فرماندهی با محبت، و نماد مردی که دل در گرو آرمان داشت و جان بر کف دست. او ثابت کرد که واقعیترین قدرتها، نه در زرادخانهها، که در ارادههای پاکی ریشه دارد که برای دیگران میتپند.
پروانهوار، در آتش دورترین میدانها سوخت تا نوری شود برای راه. و اکنون، قاسمِ ما، در دل هر جوان جویای عزت، در نگاه هر سرباز پاسدار ارزشها، و در خاطره جمعی ملتی که عشق را میفهمد، زنده و حاضر است. او رفت تا همیشه بماند؛ چون عشق، هرگز شهید نمیشود، تکثیر میگردد.












